تبليغاتX
عشق الهی
عشق الهی همیشه بهترین را برای بندگانش می خواهد ولی آنها نمی دانند

خدا : حق نام ديگر من بود...
پيش از آنكه انسان پا بر زمين بگذارد خداوند تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد
و فرمود
آي اي انسان زندگي كن و بدان در آزمون زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت آيد.
انسان نفهميد كه خداوند چه مي گويد
پس از خداوند خواست تا گره ي ندانستنش را قدري باز كند.
خداوند گفت اين ابر و اين خورشيد ابزار كفر و ايمان توست.
زمين من آكنده از حق و باطل است.
اما اگر حق را ديدي خورشيدت را به در كش تا آشكارش كني.
آنگاه مومن خواهي بود.
اما اگر حق را بپوشاني نامت در زمره ي كافران خواهد آمد.
انسان گفت من جزبراي روشن گري به زمين نمي روم
و مي دانم اين ابر هيچ گاه به كارم نخواهد آمد.
 
 
انسان به دنيا آمد اما هر گاه حق را پيشاروي خود ديد چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد.
حق تلخ بود.
حق دشوار بود و ناگوار.
حق سخت و سنگين بود.
پس هر بار كه با حقي رويارو شد آن را پوشاند تا زيستنش را آسان كند.
فرشته ها مي گريستند و مي گفتند
حق را نپوشان...
حق را نپوشان...
اين كفر است...
 
اما انسان هزاران سال بود كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد.
انسان كفران كرد
وكفر ورزيد
و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند.
 
انسان به نزد خداوند باز خواهد گشت
و خداوند خواهد گفت
قسم به زمان كه زيان كردي
حق نام ديگر من بود...
 
 
 
بازم سلام
این مطلب رو من امروز از یکی ایمیل هایی که برام فرستاده بودن برداشتم واقعاْ منو تو فکر برد که من چقدر تو زندگیم حق رو کنار گذاشتم و ندیده گرفتم
تا حالا شده شمام به این فکر کنید
در پناه عشق الهی باشید
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:2  توسط تارا | 
من برگشتم بعد از مدتها دوري از وبلاگم
سلام به دوستان

ممنون از پيغام هايي كه برام گذاشتين 

شرمنده كه اين مدت نبودم يه خورده به خاطر كارام و اتفاقي كه تو زندگيم افتاده سرم شلوغ بود نشد كه آپ كنم من اين وبلاگم خيلي دوست دارم چون هر چه حرف دلم رو مي خوام به خداي خودم بزنم اينجا مي نويسم و خيلي راحت باهاش حرفامو مي زنم

منتظر آپ هاي جديدم باشيد

به زودي بر مي گردم

دوست دارم خدا جون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:6  توسط تارا | 
خدا جون بابت همه چیز زندگیم ازت ممنونم و دوست دارم
سلام دوستان

باید از همتون تشکر کنم بابت پیغامهاتون و پی ام هایی که برام می فرستادین شرمنده که خیلی دیر آپ کردم آخه یه سری اتفاقات تو زندگیم داره می یوفته درگیر اونا بودم و همینطور درس ها و امتحاناتم و پروژه های دانشگاه در هر صورت از همتون ممنونم و نمی دونم چه طور از شما دوستان عزیزم تشکر کنم . اینم آپ جدید منم امیدوارم از این هم خوشتون بیاد چون خودم خیلی دوست دارم و حرف دلمه . همتون رو به عشق الهی خودم می سپرم و تا ابد در پناه اون باشید

ارادتمند همه دوستان....تارا

 

سلام خدا جون اول اينكه مي بوسمت
بعد اينكه چند تا چيز بايد بهت بگم
اول اينكه ممنون از اينكه اينقدر باهات حرف مي زنم و تو گوش مي دي و از دستم خسته نمي شي
بعدش اينكه ببخشيد كه من وسط همه حرفام گير مي كنم
آخه اسمتم من و مست مي كنه و مي بره يه جاي ديگه چه برسه به اينكه اين همه با هم حرف بزنيم
مي خوام بهت بگم چقدر خواسته ها و خوشحالي هاي ما آدما كوچيك و زودگذره
چقدر دلمون به چيزهاي بيهوده خوشه
بچه كه بوديم اگه شكلات و پفك داشتيم خوشحال مي شديم
مدرسه كه مي رفتيم از كفش و لباس نو كه براي عيد مي خريديم خوشحال مي شديم
نوجوان كه شديم از اينكه كسي مدام تحسينمون كنه خوشحال مي شديم
جوان كه شديم از اينكه كنكور قبول شديم و يه نفر توي خيابون بهمون نگاه كرد و شيفتمون شد خوشحال مي شديم
امروز به خاطر اينكه حقوقمون بيشتر شد و تونستيم ماشين بخريم خوشحال مي شيم
حتماً فردا از اينكه پولدار شديم و مقامي به دست آورديم و ماشين و خونه گرون قيمت و سفرهاي پشت هم داريم خوشحال مي شيم
توخودت مي دوني كه اگه خواسته هاي كوچيكمون رو امروز برآوره كني فردا ازت يه چيز بزرگتر مي خوايم
اما تو با اينكه مي دوني توقعات ما هيچ وقت تموم نمي شه و با اينكه مدام بهت مي گيم :
خدا جون اگه اين چيز رو به من بدي ديگه هيچي ازت نمي خوام
بازم به حرفامون گوش مي دي و اونا رو بهمون مي دي
مي خواي بهمون بفهموني چقدر پيمان شكن و پر توقع و كم توجهيم مگه نه
من ازت خجالت مي كشم
خجالت مي كشم كه ازت چيزي بخوام
مي دونم تو خداي مني
اما آخه خيرگي و پيمان شكني تا چه حد
از خودمم خجالت مي كشم
از كارهايي كه مي كنم
از اينكه نمي تونم اونطوري كه بايد شكرت كنم
اما به خودت كه انقدر بزرگي قسم مي خورم كه نفسها و نگاه ها و حرف ها و گريه هام همشون لحظه لحظه دارن شكرت مي كنن
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 12:32  توسط تارا |